افسردگی همیشه با غم شروع نمی شود؛ وقتی زندگی معنا و لذت خود را از دست می دهد چه اتفاقی می افتد؟

نویسنده: دکتر مریم سامانی -روانشناس بالینی و هیات علمی دانشگاه-

خط سلامت: گاهی افسردگی با گریه های طولانی یا احساس غم شدید آغاز نمی شود. گاهی فرد فقط متوجه می شود که دیگر از چیزهایی که زمانی برایش مهم بودند، همان احساس قبلی را نمی گیرد. صبح ها از خواب بیدار می شود، سر کار می رود، با خانواده صحبت می کند و حتی ممکن است در جمع لبخند بزند، اما چیزی در تجربه درونی او تغییر کرده است.

افسردگی همیشه با غم شروع نمی شود؛ وقتی زندگی معنا و لذت خود را از دست می دهد چه اتفاقی می افتد؟

به گزارش خط سلامت، زندگی هنوز ادامه دارد، اما انگار رنگ عاطفی آن کمتر شده است. این تغییر ممکن است ابتدا با جمله ای ساده بیان شود: نمی دانم چرا، ولی دیگر هیچ چیز مثل قبل خوشحالم نمی کند.

در روانشناسی بالینی، این تجربه اهمیت زیادی دارد؛ زیرا افسردگی فقط درباره غم نیست. کاهش علاقه و لذت، تغییر انرژی، مشکلات تمرکز، تغییرات خواب و اشتها و احساس بی ارزشی یا ناامیدی می توانند بخشی از تصویر بالینی افسردگی باشند. راهنمای NICE نیز در ارزیابی افسردگی، به طور مشخص درباره خلق پایین و کاهش علاقه یا لذت سؤال کردن را توصیه می کند.

وقتی آدم هنوز زندگی اش را ادامه می دهد، اما دیگر آن را زندگی نمی کند

یکی از دلایلی که افسردگی گاهی دیر تشخیص داده می شود، این است که عملکرد ظاهری فرد می تواند برای مدت زیادی حفظ شود. فرد ممکن است همچنان مسئولیت هایش را انجام دهد؛ به محل کار برود، از فرزندانش مراقبت کند، خرید کند، به دیگران پاسخ بدهد و حتی در مهمانی شرکت کند، اما انجام دادن کارها با تجربه کردن زندگی یکسان نیست.

ممکن است فرد بگوید: کارهایم را انجام می دهم، ولی هیچکدام برایم لذت بخش نیست.  این تفاوت ظریف است. فرد هنوز فعال است، اما فعالیت هایش دیگر الزاماً با احساس علاقه، رضایت یا معنا همراه نیستند.

به همین دلیل، پرسیدن اینکه آیا کارهایت را انجام می دهی؟ به تنهایی برای شناخت وضعیت روانی کافی نیست. گاهی سؤال مهم تر این است: وقتی آن کارها را انجام می دهی، چه احساسی داری؟

چرا از دست دادن لذت این اندازه مهم است؟

مغز انسان فقط برای انجام دادن رفتارها طراحی نشده است؛ تجربه پاداش و لذت نیز در هدایت رفتار نقش دارد. وقتی فعالیتی برای فرد معنادار یا لذت بخش است، احتمال بیشتری دارد که برای انجام دوباره آن انرژی بگذارد ،اما در افسردگی، ممکن است این رابطه تغییر کند.

فعالیتی که زمانی فرد را به حرکت می انداخت، دیگر همان کشش را ندارد. دیدن دوستان، ورزش، موسیقی، کار، سفر، رابطه عاطفی یا حتی غذا خوردن ممکن است دیگر احساس سابق را ایجاد نکند.

در نتیجه، فرد کمتر به سمت فعالیت ها می رود. فعالیت کمتر می تواند فرصت تجربه های مثبت را نیز کاهش دهد و اینجاست که یک چرخه شکل می گیرد: کاهش علاقه ؛ کاهش فعالیت ؛ کاهش تجربه های مثبت و انزوا و بی انگیزگی بیشتر.

این چرخه یکی از دلایلی است که در درمان افسردگی، فقط فکر کردن مورد توجه نیست؛ رفتار و میزان درگیر شدن فرد با فعالیت های زندگی نیز اهمیت دارد.

چرا گفتن خودت را سرگرم کن! همیشه جواب نمی دهد؟

به فرد افسرده گاهی گفته می شود: برو بیرون. ورزش کن. خودت را مشغول کن و به چیزهای خوب زندگی فکر کن.

بخشی از این توصیه ها ممکن است در شرایط مناسب مفید باشند، اما مشکل اینجاست که آنها پیچیدگی افسردگی را نادیده می گیرند. فرد افسرده ممکن است دقیقاً بداند که بیرون رفتن یا فعالیت داشتن برایش مفید است، اما توان روانی آغاز کردن آن را نداشته باشد.

به همین دلیل، درمان حرفه ای فقط توصیه کردن نیست. در درمان، شدت علائم، عوامل زمینه ساز، سابقه دوره های قبلی، شرایط زندگی، افکار و رفتارهای فرد و ترجیحات خود او بررسی می شود.

راهنمای  مؤسسه ملی سلامت و تعالی مراقبت  (NICE)     نیز تأکید می کند انتخاب درمان باید با نیازهای بالینی، ترجیحات فرد و سابقه درمان او متناسب شود؛ برای افسردگی، بسته به شدت و شرایط فرد، گزینه های روان درمانی، دارویی یا ترکیبی مطرح می شوند.

images (1)

افسردگی فکر کردن را هم تغییر می دهد

یکی از بخش های کمتر دیده شده افسردگی، تغییر در شیوه پردازش اطلاعات است. فرد ممکن است تمرکز کمتری داشته باشد. تصمیم گیری برایش دشوارتر شود. یک کار ساده را بارها در ذهن مرور کند یا احساس کند ذهنش کند شده است.

گاهی فرد این تغییر را به شکل تنبلی تفسیر می کند: قبلاً این کارها را خیلی راحت انجام می دادم؛ چرا الان نمی توانم؟

همین برداشت می تواند احساس بی کفایتی را بیشتر کند. در نتیجه، فرد نه تنها با علائم افسردگی درگیر است، بلکه ممکن است خودش را به خاطر داشتن این علائم سرزنش کند.

یکی از خطرناک ترین چرخه ها: افسردگی و خودسرزنشگری

افسردگی می تواند با افکار منفی درباره خود، آینده و جهان همراه شود. فرد ممکن است شکست های گذشته را پررنگ تر ببیند و موفقیت های خود را کم اهمیت جلوه دهد.

ممکن است با خود بگوید: من همیشه همین طور بوده ام. دیگر درست نمی شوم. فایده ای ندارد.   وقتی چنین افکاری تکرار می شوند، فرد ممکن است حتی برای تغییر وضعیت خود نیز انگیزه کمتری پیدا کند، بنابراین گاهی افسردگی فقط یک احساس نیست؛ ترکیبی از تغییر در هیجان، رفتار، شناخت و رابطه فرد با زندگی است.

آیا هر بی انگیزگی یعنی افسردگی؟

خستگی بعد از یک دوره فشار، سوگ، مشکلات شغلی، بیماری جسمی، کم خوابی یا فرسودگی روانی می توانند احساس بی انگیزگی ایجاد کنند.  همچنین بسیاری از علائم افسردگی اختصاصی نیستند. به همین دلیل تشخیص افسردگی را نمی توان بر اساس یک نشانه یا یک تست اینترنتی انجام داد.

در ارزیابی بالینی، مدت علائم، شدت آنها، تعداد نشانه ها، میزان اختلال در عملکرد و شرایط فرد بررسی می شود.  در مواردی نیز لازم است علل جسمی یا سایر اختلالات روانی در نظر گرفته شوند.

وقتی افسردگی طولانی می شود

گاهی فرد ماه ها با علائم خفیف تر اما مداوم زندگی می کند.  ممکن است خودش را با این وضعیت تطبیق دهد و بگوید:  من همینم. ذاتم اینطوریه. دیگه سنم بالا رفته؛ اما تغییر پایدار در خلق، علاقه، انرژی یا عملکرد را نباید صرفاً به شخصیت نسبت داد.

راهنمای NICE برای علائم افسردگی مزمن نیز بر ارزیابی و درمان متناسب با وضعیت فرد تأکید دارد و در برخی شرایط، درمان شناختی ـ رفتاری با تمرکز بر فرایندهای تداوم بخش مانند اجتناب، نشخوار فکری و مشکلات بین فردی توصیه می شود.

images (2)

نگاه روانشناختی دکتر مریم سامانی

در کار بالینی، گاهی مهمترین بخش صحبت های فرد، جمله ای نیست که درباره غم می گوید؛ بلکه جمله ای است که درباره تغییر رابطه اش با زندگی بیان می کند.

وقتی کسی می گوید: دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست یا همه چیز را انجام می دهم، ولی هیچ حسی ندارم.

من این جمله ها را صرفاً به عنوان بی انگیزگی نگاه نمی کنم.

باید پرسید: چه چیزی در مسیر تجربه، معنا و لذت زندگی تغییر کرده است؟ زیرا انسان ممکن است هنوز کار کند، مسئولیت بپذیرد و حتی موفق باشد، اما از نظر روانی از زندگی فاصله گرفته باشد.

در اینجا یک اشتباه رایج، تلاش برای وادار کردن فرد به شاد بودن است. افسردگی با دستور «مثبت فکر کن» از بین نمی رود. اگر فرد در چرخه اجتناب، انزوا، نشخوار فکری و کاهش فعالیت گرفتار شده باشد، باید این چرخه را شناخت و به تدریج تغییر داد.

از طرف دیگر، نباید هر احساس ناخوشایندی را هم افسردگی نامید. غم بخشی طبیعی از زندگی است. سوگ، ناکامی و خستگی روانی نیز می توانند موقتاً علاقه و انرژی انسان را کاهش دهند.

روانشناسی بالینی دقیقاً از همین مرزها اهمیت پیدا می کند: تشخیص اینکه چه چیزی بخشی از فراز و نشیب طبیعی زندگی است و چه زمانی تغییرات خلقی به الگویی تبدیل شده اند که نیاز به ارزیابی و درمان دارد.

برای من، یکی از مهمترین پرسش ها درباره افسردگی این نیست که چرا این فرد خوشحال نیست؟ بلکه این است: چه اتفاقی افتاده که دیگر چیزهایی که زمانی به زندگی او معنا و لذت می دادند، همان اثر را ندارند؟

پاسخ این سؤال می تواند مسیر ارزیابی و درمان را تغییر دهد. اگر احساس می کنید دیگر مثل قبل نیستید؛ به جای اینکه فوراً خودتان را «افسرده» یا «تنبل» بدانید، چند هفته اخیر را بررسی کنید.

آیا علاقه شما به چیزهایی که قبلاً دوست داشتید کاهش یافته است؟

آیا انرژی تان تغییر کرده است؟

آیا خواب یا اشتهایتان متفاوت شده است؟

آیا تمرکز کردن دشوارتر شده؟

آیا بیشتر خودتان را سرزنش می کنید؟

آیا از دیگران فاصله گرفته اید؟

و مهمتر از همه: آیا این تغییرات روی زندگی، روابط یا کار شما اثر گذاشته اند؟

این سؤال ها تشخیص ایجاد نمی کنند، اما می توانند نشان دهند زمان توجه جدی تر به وضعیت روانی فرا رسیده است.

چه زمانی مراجعه به متخصص اهمیت بیشتری دارد؟

اگر علائم پایدار شده اند، عملکرد روزانه را مختل کرده اند، شدت گرفته اند یا با احساس ناامیدی، بی ارزشی یا افکار مربوط به مرگ و خودکشی همراه شده اند، ارزیابی تخصصی اهمیت ویژه ای دارد. در صورت وجود افکار خودکشی یا خطر فوری، فرد نباید تنها بماند و باید فوراً از خدمات اورژانسی یا کمک حرفه ای محلی استفاده کند.

برای درمان نیز یک نسخه واحد برای همه وجود ندارد. شدت افسردگی، سابقه فرد، بیماری های همزمان، تجربه های قبلی درمان و ترجیحات او در انتخاب مسیر درمان اهمیت دارند. مؤسسه ملی سلامت و تعالی مراقبت (NICE)   نیز بر تصمیم گیری مشترک و تطبیق درمان با نیازها و ترجیحات فرد تأکید می کند.

حرف آخر

افسردگی همیشه با اشک شروع نمی شود. گاهی با کم شدن علاقه شروع می شود. با کمتر شدن ارتباط با دیگران. با سخت تر شدن تصمیم گیری. با خستگی ای که با استراحت برطرف نمی شود. یا با جمله ای که شاید ساده به نظر برسد:

دیگر هیچ چیز مثل قبل خوشحالم نمی کند.

شناخت این تغییرات به معنای برچسب زدن به خود نیست. به معنای جدی گرفتن وضعیت سلامت روان است. یکی از مهمترین قدم ها این است که وقتی متوجه می شویم رابطه مان با زندگی تغییر کرده، به جای سرزنش کردن خود، کنجکاو شویم که چه اتفاقی در درون ما افتاده است.

منابع علمی

National Institute for Health and Care Excellence (NICE). (2022, reviewed 2026). Depression in adults: treatment and management (NG222)

National Institute for Health and Care Excellence (NICE). Recommendations: Depression in adults: treatment and management

Otte, C., Gold, S. M., Penninx, B. W., et al. (2016). Major depressive disorder. Nature Reviews Disease Primers, 2, 16065

Malhi, G. S., & Mann, J. J. (2018). Depression. The Lancet, 392(10161), 2299–2312

American Psychiatric Association. (2022). Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders, Fifth Edition, Text Revision (DSM-5-TR)

پایان خبر برای ورود به صفحه اینستاگرام دکتر مریم سامانی (روانشناس بالینی) کلیک کنید.
ارسال نظر

اخبار پربازدید
آخرین اخبار
خط سلامت
فیلم ها
  • خط سلامت: عشق و حسادت با هم مرتبط هستند زیرا یک هورمون مشترک در این دو احساس نقش دارد. عشق احساسی است که به هورمون…

گزارش ویژه
پادکست