مرد هزار چهره ای که هر شب کنار شما می خوابد!

خط سلامت: این روزها دوباره نام «مرد هزارچهره» در فضای مجازی و میان مخاطبان داغ شده است؛ اما پشت این عنوان آشنا، یک سوال روانشناسی جدی وجود دارد: آیا آدمی که برای هر کس یک چهره دارد، واقعا چند شخصیتی است؟ یا ماجرا چیز دیگری است؟ شاید عجیب تر از همه این باشد که مرد هزارچهره همیشه یک آدم غریبه نیست؛ گاهی همان کسی است که هر شب کنار شما می خوابد، با شما زندگی می کند و حتی ممکن است خودتان باشید.

مرد هزار چهره ای که هر شب کنار شما می خوابد!

به گزارش خط سلامت  ساعت ۱۱:۴۷ شب بود. زن خوابیده بود. مرد کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان نگاه می کرد. گوشی اش را برداشت.

پیامی نوشته بود: دلم برات تنگ شده.

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد پاکش کرد.

دوباره نوشت: کجایی؟

باز هم پاک کرد. آخر سر گوشی را روی میز گذاشت.

صبح که همسرش از او پرسید: دیشب چرا این قدر ساکت بودی؟

لبخند زد. گفت: هیچی. خسته بودم.

اما «هیچی» واقعا هیچی نبود. او سال ها بود که یاد گرفته بود هر چیزی را که ممکن است باعث ناراحتی دیگران شود، در خودش نگه دارد.

همسرش یک مرد آرام می شناخت

مادرش یک پسر مطیع. رئیسش یک کارمند جدی و مقتدر. دوستانش یک آدم شوخ و بی خیال. فرزندش یک پدر مهربان. و خودش؟ او دیگر مطمئن نبود. چون هر بار که وارد یک اتاق می شد، انگار یک نفر دیگر از داخلش بیرون می آمد.

تو چرا این قدر عوض می شوی؟

این جمله را همسرش بارها گفته بود.یک روز عاشقانه رفتار می کرد. روز دیگر سرد. گاهی آنقدر به همسرش نزدیک می شد که نفس کشیدن بدون او برایش سخت به نظر می رسید. چند روز بعد، ناگهان فاصله می گرفت. همسرش گیج شده بود.

یک بار بالاخره پرسید: بالاخره منو می خواهی یا نه؟

مرد سکوت کرد.  جواب ساده ای نداشت. چون مسئله فقط همسرش نبود. او خودش هم نمی دانست چه می خواهد.

این همان جایی است که مرد هزارچهره ترسناک می شود

نه وقتی که آدم برای دیگران نقش بازی می کند. بلکه وقتی که بعد از سال ها نقش بازی کردن، دیگر نمی داند کدام نقش، خودش بوده است. بعضی آدم ها تمام عمرشان را صرف این می کنند که بفهمند دیگران از آنها چه می خواهند. مامان چی دوست داره؟ همسرم از چه چیزی ناراحت می شود؟ رئیسم چه کارمندی می خواهد؟ دوستم چه جور آدمی را می پسندد؟ و در میان تمام این سوال ها، یک سوال گم می شود:من چه می خواهم؟

مرد هزار چهره و  تحلیل

تلنگر روانشناسی دکتر مریم سامانی

گاهی آدمی که همه او را آدم خوب می دانند، بیشتر از همه از خودش دور شده است.

کسی که همیشه می گوید:

-هر طور تو راحتی.

-اشکالی ندارد.

-مهم نیست.

-من ناراحت نمی شوم.

ممکن است سال ها در حال تمرین یک چیز باشد: پنهان کردن خودش برای از دست ندادن دیگران.

ما همیشه از آدم های دروغگو می ترسیم؛ اما گاهی باید از یک چیز دیگر هم بترسیم: از روزی که آنقدر برای رضایت دیگران تغییر کرده ایم که دیگر صدای خواسته های خودمان را نمی شنویم.

سوال مهم این نیست که: چند چهره داری؟

سوال مهمتر این است: کدام چهره، وقتی هیچ کس نگاهت نمی کند، باقی می ماند؟

 

او دروغگو نبود این قسمت ماجرا عجیب تر است. خیلی از آدم هایی که ما به آنها می گوییم دو رو یا چندچهره، الزاماً دروغگوی حرفه ای نیستند. گاهی آنها فقط یاد گرفته اند خودشان را با آدم ها تنظیم کنند. جلوی آدم عصبانی، آرام. جلوی آدم سرد، مهربان. جلوی آدم قدرتمند، مطیع. جلوی آدم ضعیف، قوی. جلوی کسی که دوستش دارند، بیش از حد وابسته. جلوی کسی که از طرد شدنش می ترسند، بیش از حد سازگار. آنها لزوما دروغ نمی گویند. آنها نسخه های متفاوتی از خودشان را نشان می دهند.

یک روز اتفاق عجیبی می افتد

یک روز تنها می شوند. نه همسر. نه دوست. نه رئیس. نه خانواده. هیچ کس نیست که مجبور باشند برایش نقشی بازی کنند. و ناگهان می بینند: نمی دانند چه می خواهند. چه غذایی؟ چه سفری؟ چه رابطه ای؟ چه شغلی؟ چه سبک زندگی؟ حتی گاهی نمی دانند: از چه چیزی ناراحت اند. این شاید یکی از تلخ ترین پیامدهای زندگی طولانی مدت بر اساس رضایت دیگران باشد. آدم آنقدر به صدای دیگران گوش می دهد که صدای خودش را گم می کند.

اما مرد هزارچهره با چند شخصیتی فرق دارد

این تفاوت مهم است. اگر کسی در خانه آرام و در محل کار جدی است، این به تنهایی اختلال نیست. اگر کسی در برابر آدم های مختلف رفتار متفاوتی دارد، این به تنهایی به معنای «اختلال هویت تجزیه ای» نیست.

اختلال هویت تجزیه ای یک وضعیت بالینی پیچیده است و نمی توان صرفا از روی تغییر رفتار یا داشتن نقش های متفاوت، چنین تشخیصی داد.بنابراین هر آدمی که در موقعیت های مختلف رفتار متفاوتی دارد، چند شخصیتی نیست.اما یک سوال همچنان سر جای خودش می ماند: چرا بعضی آدم ها مجبورند این همه نسخه از خودشان بسازند؟

شاید جواب در کودکی باشد

کودکی را تصور کنید که هر بار خودش بوده، تنبیه شده. گریه کرده، گفته اند: بچه نباش.

اعتراض کرده، گفته اند :حرف نباشه.

نه گفته، گفته اند: خودخواهی.

ترسیده، گفته اند: مرد که نمی ترسه.

عصبانی شده، گفته اند: چه بچه بدی!

کم کم کودک یک چیز را یاد می گیرد: احساس واقعی من همیشه امن نیست. پس احساسش را پنهان می کند. بعد رفتارش را تغییر می دهد.

بعد شخصیت اجتماعی اش را تنظیم می کند و سال ها بعد، ممکن است همان کودک تبدیل به بزرگسالی شود که همه از او راضی اند جز خودش.

شاید آدمی که همه می گویند چقدر خوبه، بیشتر از همه خسته باشد

چون هیچ کس از او ناراضی نیست. همیشه کمک می کند. همیشه می خندد.

همیشه می گوید: اشکالی نداره.

همیشه می گوید: هر چی تو بگی.

همیشه خودش را با شرایط وفق می دهد. و یک شب، وقتی همه خواب اند، ممکن است روی تخت بنشیند و برای اولین بار با خودش صادق باشد:

من از این زندگی خسته ام.

اما حتی همان جا هم شاید نتواند این جمله را با صدای بلند بگوید. چون سال هاست نقش آدم قوی را بازی کرده است.

سوال آخر این نیست که چند چهره داری؟

سوال واقعی این است: اگر هیچ کس قرار نبود تو را قضاوت کند، چه کسی می شدی؟ اگر همسرت ناراحت نمی شد ، اگر مادرت تاییدت نمی کرد، اگر پدرت مخالفت نمی کرد،  اگر دوستانت مسخره ات نمی کردند،  اگر قرار نبود کسی را راضی کنی،  چه چیزی را انتخاب می کردی؟ شاید پاسخ این سوال، همان چهره ای باشد که سال ها پشت هزاران چهره پنهان کرده ای   و شاید مرد هزارچهره واقعی، کسی نباشد که هزار شخصیت دارد.  شاید کسی باشد که یک «خود» دارد، اما آن قدر از طرد شدن ترسیده که هزار نسخه از آن ساخته است   و ترسناک ترین قسمت ماجرا؟   ممکن است او را هر روز ببینید.  شاید هم...   وقتی شب جلوی آینه می ایستید، خود او باشید.

پایان خبر برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.
ارسال نظر

اخبار پربازدید
آخرین اخبار
خط سلامت
فیلم ها
  • خط سلامت: عشق و حسادت با هم مرتبط هستند زیرا یک هورمون مشترک در این دو احساس نقش دارد. عشق احساسی است که به هورمون…

گزارش ویژه
پادکست
اتاق درمان