می‌ دانم فکرم منطقی نیست، اما نمی‌ توانم رهایش کنم؛ آنچه در اتاق درمان وسواس می‌ گذرد

خط سلامت: گاهی فرد مبتلا به وسواس فکری با جمله‌ای وارد اتاق درمان می‌شود که در نگاه اول متناقض به‌نظر می‌رسد: می‌دانم این فکر منطقی نیست، اما نمی‌توانم رهایش کنم. او ممکن است بداند یک فکر اغراق‌آمیز است یا حتی با ارزش‌ها و شخصیت واقعی‌اش هماهنگ نیست، اما همین آگاهی لزوماً باعث توقف آن نمی‌شود. مشکل فقط خود فکر نیست؛ واکنش ذهن به فکر و تلاشی که برای رسیدن به اطمینان کامل انجام می‌شود، می‌تواند چرخه وسواس را ادامه دهد.

می‌ دانم فکرم منطقی نیست، اما نمی‌ توانم رهایش کنم؛ آنچه در اتاق درمان وسواس می‌ گذرد

به گزارش خط سلامت، زن روبرویم نشسته بود. چند دقیقه اول چیزی نگفت. دست هایش را روی کیفش گذاشته بود و گاهی انگشت هایش را به هم فشار می داد.

بالاخره گفت:دکتر، من خودم می دانم این فکر منطقی نیست.

کمی مکث کرد. بعد آرام تر ادامه داد: اما مغزم رهایم نمی کند.

این جمله را خیلی از آدم هایی که با وسواس دست و پنجه نرم می کنند، به شکل های مختلف تجربه کرده اند. آنها اغلب می دانند که ترس شان با واقعیت فاصله دارد. می دانند احتمال اتفاقی که از آن می ترسند بسیار کم است.

حتی گاهی خودشان می گویند:می دانم دارم زیاده روی می کنم.

اما دانستن، همیشه برای خاموش کردن اضطراب کافی نیست.

می‌دانم فکرم منطقی نیست، اما نمی‌توانم رهایش کنم؛ وسواس فکری چگونه ذهن را گرفتار می‌کند؟

داستان از یک فکر شروع شد

او تعریف کرد که چند ماه قبل، یک فکر ناخواسته به ذهنش آمده بود. فکری که خودش هم از گفتنش خجالت می کشید.

-اولین بار که آمد، خیلی ترسیدم.

از آن روز به بعد، هر بار همان فکر ظاهر می شد، سعی می کرد آن را پس بزند.

-به خودم می گفتم این فکر نباید وجود داشته باشد.

اما فکر دوباره برمی گشت. بار دوم شدیدتر. بار سوم آزاردهنده تر. بعد سؤال جدیدی آمد: چرا این فکر به ذهن من می آید؟   و این سؤال، در ظاهر منطقی بود اما پاسخ نداشت.

ذهن شروع به تحقیق کرد

او شروع کرد به بررسی خودش. آیا من واقعا چنین چیزی می خواهم؟ اگر نمی خواهم، چرا به آن فکر کردم؟ وقتی فکر آمد، چه احساسی داشتم؟ آیا از فکر ترسیدم یا فقط تعجب کردم؟ اگر واقعا آدم خوبی باشم، نباید چنین فکری داشته باشم. هر بار که به نتیجه ای می رسید، یک شک جدید پیدا می شد و دوباره تحقیق. شب ها به جای خوابیدن، ذهنش کار می کرد. صبح ها خسته بیدار می شد اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود: نکند این فکر چیزی درباره من می گوید؟

وسواس همیشه با رفتار عجیب دیده نمی شود

او هیچوقت دست هایش را صد بار نمی شست. در را ده ها بار چک نمی کرد. اتاقش را مرتب و منظم نگه می داشت. برای همین اطرافیانش هیچ گاه تصور نمی کردند ممکن است با OCD درگیر باشد اما او در ذهنش کاری را بارها انجام می داد: بررسی . بررسی نیت. بررسی احساس. بررسی خاطره. بررسی واکنش بدن. بررسی گذشته و دوباره بررسی.

اینها اجبارهای ذهنی بودند؛ رفتارهایی که از بیرون دیده نمی شدند.

یک شب دیگر نتوانست ادامه دهد و گفت: یک شب آنقدر خسته بودم که با خودم گفتم کاش مغزم خاموش شود.

بعد سریع اضافه کرد: منظورم این نبود که به خودم آسیب بزنم. فقط می خواستم این فکرها متوقف شوند.

این جمله، تصویری روشن از فرسودگی ذهنی او بود. وسواس فقط اضطراب ایجاد نمی کند. گاهی تمام انرژی روانی فرد را مصرف می کند. فرد می تواند ساعت ها مشغول کاری باشد که دیگران حتی متوجهش نمی شوند.

می‌دانم فکرم منطقی نیست، اما نمی‌توانم رهایش کنم؛ وسواس فکری چگونه ذهن را گرفتار می‌کند؟1

سؤالی مهم در اتاق درمان

از او پرسیدم:  اگر مطمئن شوید این فکر هیچ معنایی درباره شخصیت شما ندارد، چه اتفاقی می افتد؟

گفت: آرام می شوم.

پرسیدم: برای همیشه؟

کمی فکر کرد. بعد گفت: نه... احتمالا دوباره یک سؤال دیگر پیدا می کنم.

همین جا نقطه مهمی از مسئله روشن شد. مشکل فقط محتوای فکر نبود. نیاز به اطمینان کامل بود .

ذهنی که جواب می خواهد

وسواس معمولا سؤال می پرسد اما سؤالش همیشه برای پیدا کردن اطلاعات نیست. گاهی برای پایین آوردن اضطراب است.فرد می خواهد مطمئن شود: آدم بدی نیستم. به کسی آسیب نمی زنم. بیمار نیستم. رابطه ام درست است. این فکر معنایی ندارد. این اتفاق هرگز رخ نمی دهد اما ذهن وسواسی معمولا با یک پاسخ برای همیشه ساکت نمی شود. پاسخ می آید. شک تازه ای می آید و بعد پاسخ تازه و دوباره شک.

چرا دانستن کافی نیست؟

این یکی از پرسش های مهم درباره OCD است. اگر فرد می داند فکرش غیرمنطقی است، چرا نمی تواند آن را کنار بگذارد؟

چون OCD فقط مسئله منطق نیست. اضطراب، یادگیری، توجه، باورهای شناختی و رفتارهای اجبارگونه هم در این چرخه نقش دارند.  فرد ممکن است از نظر منطقی بداند: این احتمال بسیار کم است، اما سیستم اضطراب او همچنان پیام می دهد: اما اگر...؟ و همین اگر می تواند چرخه را دوباره فعال کند.

تلنگر روانشناختی دکتر مریم سامانی

یکی از اشتباه های رایج در برخورد با فرد وسواسی این است که بخواهیم با استدلال، همه چیز را برایش ثابت کنیم.

می گوییم: ببین، منطقی نیست.  احتمالش خیلی کم است. این فکر هیچ معنایی ندارد.  نگران نباش.

این جملات ممکن است برای چند دقیقه آرامش ایجاد کنند اما اگر فرد دوباره همان سؤال را بپرسد و ما دوباره همان پاسخ را بدهیم، ممکن است ناخواسته وارد چرخه اطمینان خواهی شویم.

در درمان، گاهی مسئله این نیست که فرد را متقاعد کنیم فکرش غلط است. مسئله این است که کمک کنیم بدون حل کردن اجباری فکر، اضطراب ناشی از آن را تحمل کند .

یک تغییر کوچک

در یکی از جلسات، دوباره همان فکر برگشت.

او گفت: دکتر، دوباره آمد.

اما این بار جمله دیگری هم اضافه کرد: قبلا مجبور بودم بفهمم چرا آمده. الان می خواهم بگذارم باشد.

همین جمله، ساده به نظر می رسید اما برای او یک تغییر مهم بود. فکر هنوز وجود داشت. اضطراب هم هنوز وجود داشت اما دیگر لازم نبود بلافاصله وارد عملیات نجات ذهنی شود.

درمان، پاک کردن ذهن نیست

هدف درمان OCD این نیست که فرد هیچ فکر عجیب، ناخوشایند یا ناخواسته ای نداشته باشد. چنین چیزی برای ذهن انسان واقع بینانه نیست. هدف این است که فکر، قدرت فرمان دادن به فرد را از دست بدهد. فکر می تواند بیاید. اما فرد مجبور نیست آن را تحلیل کند. فکر می تواند برگردد اما فرد مجبور نیست از دیگران اطمینان بگیرد. فکر می تواند اضطراب ایجاد کند اما فرد می تواند یاد بگیرد اضطراب را بدون انجام اجبار تحمل کند.

2

مواجهه و جلوگیری از پاسخ

درمان مواجهه و جلوگیری از پاسخ یا ERP یکی از درمان های مبتنی بر شواهد برای OCD است. در این رویکرد، فرد به شکل تدریجی و برنامه ریزی شده با موقعیت ها یا محرک های اضطراب آور مواجه می شود و از انجام اجبارهای معمول خودداری می کند. در وسواس های فکری، این اجبار ممکن است رفتار بیرونی نباشد.

ممکن است مرور ذهنی، بررسی احساس، اطمینان خواهی یا تلاش برای خنثی کردن فکر باشد بنابراین درمانگر و بیمار باید دقیقا مشخص کنند که پاسخ وسواسی در مورد آن فرد چیست.

وقتی مغز یاد می گیرد اضطراب را تحمل کند

در ابتدا ممکن است سخت باشد. فرد فکر می کند: اگر این بار بررسی نکنم چه؟

پاسخ درمان قرار نیست تضمین دهد که هیچ اتفاق بدی رخ نمی دهد. بلکه فرد به تدریج تجربه می کند: می توانم این احساس را داشته باشم و باز هم کاری را که می خواهم انجام دهم.

این تجربه، بسیار مهم تر از یک اطمینان کوتاه مدت است.

یک روز معمولی

چند هفته بعد، او تعریف کرد که در اتوبوس همان فکر دوباره به ذهنش آمده است. قبلا احتمالا تمام مسیر را صرف تحلیل آن می کرد.

اما این بار: فکر آمد. ترس آمد.

او متوجه شد که ذهنش می خواهد شروع کند: چرا آمد؟ یعنی چه؟ اگر...؟، اما این بار وارد بحث نشد.

به بیرون نگاه کرد. به صدای شهر گوش داد و اجازه داد فکر، بدون پاسخ باقی بماند. وقتی به مقصد رسید، هنوز کمی اضطراب داشت اما زندگی اش متوقف نشده بود. این تفاوت بزرگی بود.

شاید وسواس وعده امنیت می دهد

وسواس معمولا خودش را با یک وعده فریبنده معرفی می کند: اگر همه چیز را بررسی کنی، خیالت راحت می شود. اگر مطمئن شوی، دیگر نمی ترسی. اگر فکر را حل کنی، آرام می شوی اما انسان نمی تواند برای همه چیز تضمین بگیرد و هرچه بیشتر به دنبال قطعیت کامل برویم، ممکن است بیشتر گرفتار شک شویم.

گاهی سلامت روان به معنای داشتن پاسخ برای همه پرسش ها نیست گاهی یعنی بتوانیم بعضی پرسش ها را بی پاسخ بگذاریم.

از اتاق درمان تا زندگی

آن زن هنوز هم گاهی فکرهای ناخواسته دارد اما یک تفاوت مهم ایجاد شده است. دیگر هر فکر را به عنوان یک پیام مهم تلقی نمی کند. دیگر برای هر فکر جلسه تشکیل نمی دهد. دیگر هر بار به دنبال اثبات بی گناهی خودش نمی گردد. او به تدریج فهمیده است: ذهن می تواند فکرهایی تولید کند که من انتخابشان نکرده ام .

و این واقعیت، به تنهایی چیزی درباره شخصیت او نمی گوید.

پایان خبر برای ورود به صفحه اینستاگرام دکتر مریم سامانی (روانشناس بالینی) کلیک کنید.
ارسال نظر

اخبار پربازدید
آخرین اخبار
خط سلامت
فیلم ها
  • خط سلامت: عشق و حسادت با هم مرتبط هستند زیرا یک هورمون مشترک در این دو احساس نقش دارد. عشق احساسی است که به هورمون…

گزارش ویژه
پادکست
اتاق درمان