در این روایت، ما با عروسی مواجه می شویم که به دلیل گرما و استرس های ناشی از آن، به چالشی بزرگ تبدیل می شود. داماد با فراموشی کلید خانه و عواقب آن مواجه می شود و در نهایت، عروس و داماد پس از یک شب پرماجرا به دنبال غذایی برای رفع گرسنگی خود هستند.
به گزارش خط سلامت این داستان نه تنها لحظات شیرین و خنده دار را به تصویر می کشد، بلکه واقعیت های زندگی مشترک و چالش های آن را نیز به نمایش می گذارد.
داماد حواس پرت
گرمای بیش از حد هوا باعث شده بود بر خلاف رسم متداول در تهران مراسم عروسی هم مثل حنابندان در تاریکی شب و زیر نور پرژکتورها برگزار شود. فراهم آوردن مقدمات این کار خیلی وقت برد. یک اکیپ 10 نفره باید تمامی وسایلی که برای تزیین محل حنابندان بکار رفته بود را به یک باغ در چند کیلو متر آنطرفتر نزدیک خانه شوهرم انتقال دهند. سرانجام به هر طریقی بود کارها روال عادی خود را طی کرد و باغ برای برگزاری مراسم عروسی آماده شد.
مراسم از ساعت 21 شب با موزیک ملایمی آغاز شد ولی باز هم بزرگترین مانع گرما بود. تمامی میهمانانی که در جریان برگزاری جشن جنب و جوش داشتند خیس عرق شده بودند. من و شوهرم در قسمت غربی باغ جایی که سکویی طراحی شده بود،روی مبل نشسته بودیم ولی آنقدر عرق کرده بودیم که آرایش تقریباً زیر لایه یی از عرق در حال از بین رفتن بود. فکر می کنم آرایش تنها برای عکس گرفتن قبل از مجلس دوام داشت. ساعت 2 بامداد بود که با سلام و صلوات به خانه پدرم رفتیم تا او پس از دعای خیر ما را به خانه اجاره ای مان بفرستد. از اینکه قرار بود از خانواده ام جدا شوم دلم گرفت. خیلی گریه کردم. حالا دیگر اصلاً آرایش در صورتم نمانده بود.
ساعتی گذشت و به همراه یک گروه از جوانان فامیل خودمان و شوهرم با چند خودرو به طرف خانه اجاره ای مان حرکت کردیم. هیچ کس حرفی نمی زد شنیده بودم جدایی از خانه سخت است ولی این موضوع را تا تجربه نکنی سختی اش را نمی توانی درک کنی. ولی از قدیم گفته اند شتری است که در خانه هر کسی می خوابد. چون نیمه شب بود از ترس اینکه بعداً همسایه ها بخاطر سر و صدا شاکی شوند هیچ کس بوق نزد.
جوان فلیم بردار هنوز ول کن ماجرا نبود. او می خواست از لحظه ورود ما به خانه خودمان هم فیلم بگیرد. اول از همه عذر همراهان ما را خواست و گفت هیچ کس حق ندارد داخل بیاید چون باید فیلمبرداری و کمال سکوت و آرامش انجام شود. همه میهمانان و همراهان همانجا خداحافظی کردند به خانه های خود برگشتند. تنها برادرم بخاطر رساندن فیلمبردار به خانه اش مانده بود.
وقتی بار دیگر مقابل در ورودی مجتمع خلوت شد . فیلمبرداری شروع شد. داماد باید در این لحظه از ماشین عروس پیاده می شد و بعد به همراه عروس وارد خانه می شدند.
فیلمبردار آرام ایستاده و دوربین را به طرف در ورودی مجتمع گرفته بود. داماد در حالیکه دست چپ مرا در دست راستش گرفته بود،با دست دیگرش در جیب لباسش دنبال کلید می گشت. پس از 15 دقیقه جست و جوی همه جانبه وقتی نتوانست کلید ها را پیدا کند، نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم.
مانده بودیم پشت در حیاط و جرأت اینک زنگ زده و از همسایه ها هم بخواهیم در را باز کنند را نداشیم. از طرف دیگر اگر در حیاط باز می شد چطور می خواستیم وارد آپارتمان مان شویم . هیچ کدام تلفن همراه هم با خود نیاورده بودیم. در جلسه اضطراری که در نیمه شب توی خیابان برگزار کردیم. قرعه به نام برادرم افتاد او باید به خانه بر می گشت و کلید را می آورد.
نیم ساعت در خیابان علاف شدیم. غر زدن های فیلمبردار هم حسابی کلافه مان کرده بود.از طرفی شوهرم چشم از زمین بر نمی داشت چون نمی خواست با نگاه غضب آلود من مواجه شود. تا اینکه کلید را آوردند.
در حالیکه نفس راحتی کشیده بودم که کابوس اتفاقات ناخوشایند تمام شده است، و پس از باز کردن در به داخل خانه رفته بودیم. یکدفعه ناخودآگاه احساس ضعف کردم . فرصت شام خوردن پیدا نکرده بودیم. به طرف یخچال رفتم ولی میوه که نمی توانست جای شام را بگیرد.
فیلمبرداری تمام شد. ساعت 4 صبح بود . لباس عروسی را در آورده و لباس معمولی پوشیدم بعد به همراه داماد و برادرم بیرون رفتیم تا غذایی تهیه کنیم که گرسنگی مان ما را بریده بود.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است