اضطراب همیشه دشمن شما نیست! این مقاله داستان شخصی نویسندهای را روایت میکند که با تغییر نگرش نسبت به اضطراب خود، نه تنها توانسته آن را مهار کند، بلکه از آن به عنوان انگیزه ای برای موفقیت، خلاقیت و بهبود روابط اش استفاده کرده است. بیاموزید چگونه می توان اضطراب را به دوست زندگی تبدیل کرد و با آن به زندگی ای غنی تر دست یافت.
به گزارش خط سلامت اخیراً هنگام ناهار با دوست عزیزم شارین، گفتم که چقدر مضطرب هستم. او با آرامش سر تکان داد و گفت: بله، تو مضطربترین کسی هستی که تاکنون دیدهام. اما بعد چیزی گفت که برایم شگفتآور بود: تو روی فرکانسی ارتعاش میکنی که تاکنون در هیچ کس ندیدهام تو مثل یک مرغ مگسخوار انسانی هستی.
شنیدن این حرف مثل یک شوک الکتریکی کوچک و شگفتانگیز بود.
اگر پیش تر تصویری از خودم داشتم، همیشه «جیغ زن دیوانه» بودم، تجسم کامل وحشت و اضطراب، نگران همه چیز، چون زود یاد گرفته بودم که جهان جای امنی نیست. چگونه می توانست امن باشد وقتی خانه ام همیشه بین محبت و خشم نوسان داشت؟
اگر پدرم بی رحم و سرد بود، مادرم و خواهر بزرگ ترم در ابتدا مهربان و گرم بودند. وقتی کوچک بودم، چسبیده به کنار مادرم می ماندم و خواهرم بهترین دوست من بود. آنها به من میگفتند زندگی خطرناک است و تنها راه اینکه از نگرانی در امان بمانی، تصور بدترین شرایط است تا آماده باشی و من بیشتر نگران میشدم اما تا کلاس سوم، می خواستم استقلال بیشتری داشته باشم، افکار خودم را داشته باشم، لباس هایی بپوشم که دوست دارم و زمان خودم را تنها سپری کنم. من این را آزادی می دیدم. مادرم این را ترک و خیانت می دید و با حمله پاسخ می داد: هیچ کس تو را دوست ندارد، چون زشتی!
خواهرم هم رفتاری سریع و متناقض با من داشت. ما ساعت ها با خوشحالی مشغول نوشتن داستان های مشترک بودیم، اما وقتی شروع به نوشتن به تنهایی کردم، او اتاقم را جست تا آثارم را پیدا کند و بعد فریاد زد که تقصیر خودم است که این داستان های جدید مزخرف اند. تنها چیزی که می خواستم، پایان دادن به شوک و درد آن صداها بود، بنابراین آرام و کوچک شدم تا دوباره همان محبت و مهربانی را ببینم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. طبیعی بود که چنین گیج و مضطرب باشم.
وقتی به دانشگاه رفتم، اوضاع آسان تر نشد. دائماً نگران بودم که کسی فریاد بزند: پزشک، استاد یا دوست. در دانشگاه از پسری به پسری دیگر می رفتم، چون چگونه ممکن بود کسی واقعاً مرا دوست داشته باشد؟ چگونه می توانستم اعتماد کنم؟ پیش از آنکه پسرها من را ترک کنند، خودم رابطه را می شکستم و خودم را دختر مهمانی معرفی میکردم، در حالی که حقیقتاً مشتاق عشق بودم و فقط در حال حرکت بودم تا هدف خشم یا ناامیدی کسی نشوم.
این اضطراب تمام کننده بود. اما درمان به کمکم آمد و ازدواج با یک روزنامه نگار موسیقی آرام، باهوش و بامزه نیز به من کمک کرد تا بفهمم می توانم بدون ترس درخواست کنم و هر تعامل با دیگران همیشه به شکل غیرمنتظره خراب نمی شود. کمکم شروع به اعتماد به او کردم و یاد گرفتم از خودم دفاع کنم. وقتی مادرم عصبانی تماس می گرفت، می توانستم بگویم: دوستت دارم، لطفاً وقتی آرام شدی تماس بگیر. (و او تماس گرفت!)
همچنین متوجه شدم اضطراب خواهرم نوعی زندان است که مانع از خروج او از زندگی ناخوشایندش می شود و وقتی سعی کردم کمک کنم، به شدت رد شدم و مقصر شناخته شدم. این مرا برای او و سپس برای خودم نگران کرد، زیرا اضطراب چه چیزهایی را از زندگی خودم گرفته بود؟
من نگرانم. همیشه نگرانم.
اما آرام آرام خودم را به چالش کشیدم. یاد گرفتم به غریبه ها در مهمانی نزدیک شوم، یاد گرفتم درخواست هایم را رو در رو بیان کنم و نه فقط از طریق ایمیل. با تلاش فراوان، بهبود یافتم. موفق به ساختن حرفه ای موفق به عنوان نویسنده شدم. محبت پایدار دوستان و همسرم بخش زیادی از اضطرابم را آرام میکند.
من همچنین با اضطرابم مهربان تر شده ام، چون واقعاً جنبههای مثبت داشته است؛ یک موتور محرک برای من بوده است. فوق العاده متمرکز و پربازده هستم، ۱۳ رمان منتشر کردهام، جوایز برده ام، هیچ مهلتی را از دست نداده ام و هرگز تسلیم نشده ام. حالا وقتی مضطرب می شوم، از خود می پرسم: آیا دلیل واقعی برای نگرانی هست؟ و اگر نه، تمرکز خود را جای دیگری می گذارم؛ در نوشتن، پرش روی ترامپولین، یا مرتب کردن کشوها، هر کاری که اضطراب ریشه نگیرد.
همچنین اکنون از دیگران می پرسم: آیا از من عصبانی هستی؟ و وقتی پاسخ میدهند «نه»، واقعاً باور می کنم. اگر پاسخ مثبت بود، می خواهم بدانم چرا تا بتوانیم حل کنیم. وقتی مضطرب یا مطمئن نیستم، این احساساتم را با دیگران در میان می گذارم، زیرا اکنون معتقدم شفافیت عاطفی راهی است برای احساس امنیت، دیده شدن و واقعی بودن.
بازگشت به همان ناهار: وقتی دوست عزیزم گفت که مثل یک مرغ مگس خوار هستم، احساس کردم خودم را تازه می بینم و با آرامش مواجه شدم. بله، مرغ های مگسخوار مضطرب به نظر می رسند چون همیشه در حال حرکت اند، اما همچنین منحصر به فرد و زیبا هستند. من نیز توانستم از خانهای پر از آشوب و اضطراب زنده بمانم و اکنون زندگی رضایت بخش دارم.
این تصویر جدید، نماد بهتری برای اضطراب است.
اضطراب هنوز در DNA من هست، اما اکنون تصویر مرغ مگس خوار به عنوان طلسم عمل می کند؛ راهی جدید برای بازتعریف اضطراب از جیغ زن دیوانه به پرندهای زیبا و پر جنب و جوش که به سمت زندگی غنی تر و کمتر مضطرب حرکت می کنم.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است