با ورود هانی به زندگی جنگلبان، راوی دچار شور و شوق و در عین حال حسادت می شود. او تلاش می کند احساسات خود را نسبت به هانی درک کند، اما در میانه این احساسات، دنیای او به طرز غیرمنتظره ای در هم می ریزد. از درنا که نماد محبت و مراقبت است تا حادثه ای ناگوار که سرنوشت همه را تغییر می دهد.
به گزارش خط سلامت این داستان به ما یادآوری می کند که عشق و ترس، هر دو می توانند در دل یک جوان در حال رشد به وجود آیند و زندگی را به چالش بکشند.
یک بار میخواستم خودکشی کنم. ماجرا اینطور شروع شد که جنگلبان دختر جدیدی به نام «هانی» را به عنوان خدمتکار استخدام کرد. نمیدانم هانی زیبا بود یا نه. اما به نظر من آنقدر زیبا بود که هر وقت او را میدیدم، بدنم به لرزه درمیآمد. همیشه متعجب بودم که چطور میتوان سر او آنطور داد کشید، یعنی کاری که زن جنگلبان میکرد. یا اصلاً چطور میشد هانی را به آشپزخانه فرستاد، اینقدر که او ظریف بود.
تا آن موقع هرگز با هانی صحبت نکرده بودم. او همیشه کار داشت. من هم نمیدانستم چه باید به او بگویم.
در خانه جنگلبان یک درنای اهلی هم بود. البته راستش اصلاً اهلی نبود، فقط یک بالش شکسته بود. روزها در حیاط میپلکید و شبها هم جلوی لانه مرغها میخوابید. همه ما از این پرنده میترسیدیم، چون هر وقت کسی به او نزدیک میشد، میخواست به چشمش نوک بزند. فقط خود جنگلبان بود که از درنا نمیترسید. هانی هم لازم نبود از او بترسد، اما خب کمی ترس داشت. در ضمن هانی تنها کسی بود که درنا او را دوست داشت. وقتی هانی به حیاط میرفت، درنا به طرف او میآمد و با خوشحالی دور او میچرخید و سرش را به بالا و پایین تکان میداد، نوکش را باز میکرد و کمی هم از خودش صدا در میآورد.
جنگلبان میگفت: «دارد از تو خواستگاری میکند، دختر. سخت عاشقت شده.» همه میخندیدند و صورت هانی همیشه حسابی قرمز میشد.
من از این حرف جنگلبان خوشم نمیآمد.درنا نمیتوانست عاشق هانی باشد بلکه فقط به هانی علاقه داشت و میخواست مواظب او باشد و حفظش کند.
غالباً تصمیم میگرفتم این را به هانی بگویم، چون او واقعاً از درنا میترسید، اما فکر میکردم او به حرفم خواهد خندید و در نتیجه ترجیح میدادم چیزی نگویم.
یکشنبهها هانی نصف روز را بیکار بود. هیچ وقت نتوانسته بودم بفهمم که در این اوقات بیکاری چه میکند. مجبور بودم همیشه به مهمانهایی که میخواستند حیوانات وحشی را ببینند، کمینگاه شکار را نشان دهم. اما آن روز خیلی ساده گفتم که مریض هستم و در نتیجه مجبور نشدم با آنان بروم.
به اتاقم رفتم و لای در را کمی باز گذاشتم، چون فکر میکردم شاید هانی داخل شود و از من بپرسد که آیا حوصله دارم با او به گردش بروم. اما خوابم برد و وقتی بیدار شدم، بوی قهوه میآمد. پشت در اتاق هانی گوش ایستادم، چیزی شنیده نمیشد. بعد رفتم پایین.
میز قهوه چیده شده بود و نخستین گروه مهمانها هم از کمینگاه شکار برگشته بودند. فکر کردم شاید هانی توی آشپزخانه باشد، اما آنجا هم نبود. رفتم پیش «آنتون» او برای تمییز کردن اصطبل دمپایی چوبی پوشیده و پاچههای شلوارش را بالا زده بود. آنتون جلوی اصطبل اسبها نشسته بود و رمانی جنایی میخواند. از او پرسیدم میداند هانی کجاست؟ گفت: هانی؟ با گالان خودش رفته بیرون.
معنی گالان را نمیدانستم. فکر کردم شاید نوعی دوچرخه باشد و ناراحت شدم که چرا هانی به من خبر نداده است که من هم دوچرخهام را بردارم و با هم برویم.
زن جنگلبان برای خوردن قهوه صدایم زد. گفتم برایم خوب نیست و شروع کردم بالا و پایین رفتن. بعد زدم به جنگل، چون از اینکه هانی نبود خیلی پکر شده بودم.
مدتی در جنگل پیش رفتم، کم کم حالم بهتر شد. هوا واقعاً خوب بود. چرخ ریسکها صدا میکردند و فقط آنجایی که آفتاب نتابیده بود، برف روی زمین مانده بود. به فکرم رسید که پایین به طرف دریاچه بروم و ببینم آیا هنوز میشود روی یخهای دریاچه سرسره بازی کنم. به سرعت به سوی درختان بلوط پیچیدم و همانطور که میرفتم ناگهان درنایی را دیدم که به سویم میآمد. همان درنای وحشی بود. او را از روی بال شکستهاش شناختم.
هیچگاه تنهایی با او روبرو نشده بودم و جنگل هم خیلی بیشتر از حیاط از او میترسیدم. پشت یک بلوط خشکیده قایم شدم و نگاهش کردم. خیلی هیجان زده بود و گردنش را بالا و پایین میبرد. گاهی میایستاد و سرش را به عقب برمیگرداند، طوری که گردنش مثل یک جارختی گوشتی روی هم جمع میشد. در همان حال نوکش را به فریادی بیصدا باز میکرد و دوباره آن را میبست. به نظر میرسید دارد هوا را بو میکشد و دنبال رایحه خوبی در آن میگردد.
اول فکر کردم درناهای دیگر او را هوایی کردهاند، آخر دو روزی میشد که درناها به سوی جنگل باز میگشتند. اما بعد دیدم که چطور مرتب سرش را برمیگرداند و با ناآرامی به اطرافش نگاه میکند. ناگهان فهمیدم چه شده: او دنبال هانی میگشت.
دقیقاً نمیدانم به چه علت، اما ناگهان قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. ابتدا گذاشتم درنا خودش کمی جلوتر برود، بعد دنبالش رفتم. با وجود این مراقب بودم که تا او می ایستد، پشت درختی پنهان شوم. مدتی این طرف و آن طرف رفتیم. ناگهان متوجه شدم که گویا او بوی هانی را حس کرده است. درنا کاملاً بیحرکت ایستاد، سرش را بالا گرفت و با نوک لرزانش جریان باد را امتحان کرد.
ما جلوی کاجستان ایستاده بودیم. من اینجا را میشناختم. لانه روباهی آنجا بود که همه فراموشش کرده بودند. سال پیش هم اینجا یک قرقی تخم گذاشته بود. حالا نور خورشید روی شاخههای رویی درختها افتاده بود و جوانههای تازه به خوبی مشخص بودند. کمی آن طرفتر پرندهای ترسید و به سوی دریاچه پرواز کرد. فوری به این فکر افتادم شاید هانی آن پرنده را ترسانده است. درنا را دور زدم و تقریباً به همان جایی رسیدم که پرنده فریادکنان از آنجا بلند شده بود. کمی روی پنجه پایم بلند شدم. داخل درختها و در فضای خالی کوچکی که لانه روباه در آن قرار داشت، چیزی به رنگ روشن به چشم خورد. وقتی با احتیاط از میان شاخههای سوزنی میگذشتم، چشمم به مردی پالتو پوش افتاد. اول میخواستم فریاد بزنم، اما بعد دیدم او با هانی در حال صمیمیت است . هانی نگاه سرزنشباری به من انداخت و همینجا بود که فهمیدم باید بروم و بمیرم.
به هیچ چیز فکر نمیکردم. فقط فکر میکردم: باید به طرف دریاچه و آنقدر روی یخ دریاچه راه بروم تا بشکند یا اینکه سوراخی وسط یخها باشد که تویش بیفتم. مثل این بود که توی خواب راه میروم. احساس میکردم پا ندارم. در حقیقت راه هم نمیرفتم. انگار روی ابری سوزان ایستاده بودم که مرا با خودش به دریاچه می برد.
ناگهان چیزی اتفاق افتاد. اول نفهمیدم خودم بودم که فریاد کشیدم یا فقط صدای فریادی را شنیدم. سر جایم ایستادم. دهانم را باز کردم تا بهتر بتوانم بشنوم. اول فقط صدای تپش قلبم را میشنیدم. هرگز تپش هیچ قلبی را به این شدت نشنیده بودم. انگار در گلویم چکشی داشت قطعات گچ یک دیوار را میکند. بعد صدای فریاد بار دیگر شنیده شد و طوری ترسناک بود که فکر کردم الان است روی زمین بیفتم و دیگر نتوانم بلند شوم. در همین لحظه بود که پاهایم شروع کردند خود به خود به حرکت کردن و متوجه شدم که دارم برمیگردم. دوان دوان بازگشتم. شاخههای درخت توی صورتم میخوردند، سرخسها و ریشهها به پاهایم میگرفتند. میافتادم و تلوتلو خوران بلند میشدم و دوباره میدویدم. سپس درنا را دیدم که از درون کاجستان به سویم میآید. مستقیماً به طرفم میآمد، طوری که من سرجایم ایستادم و جرأت حرکت پیدا نکردم. او مدتی طولانی مرا نگاه کرد. حالا آنقدر به من نزدیک شده بود که میتوانستم به راحتی لکههای خون را روی نوکش ببینم. بعد فریاد زدم. او ترسید، بالهایش لرزید و سپس با گردنی افراشته از جلویم دوید و به سوی دریاچه رفت. از خودم تعجب میکردم که هنوز دارم فریاد میزنم. بعد متوجه شدم، این من نیستم که فریاد می کشم، بلکه صدا از درون کاجستان میآید. صدای آن مرد بود.
تلوتلو خوران به رفتن ادامه دادم، پایم لای چوبها رفت، توی لانهی روباه افتادم، گیج و منگ بلند شدم و سپس آنان را جلویم دیدم: فضای عاری از درخت، هانی و مرد را. مرد روی زمین افتاده بود و دو دستش را روی چشمش فشار میداد، ناله میکرد و پاهایش را به زمین میکوبید. هانی کنارش زانو زده بود. نمیتوانستم صورتش را ببینم. موهایش صورت او را پوشانده بود.
حالا میدیدم که خون از لایهلای انگشتان مرد بیرون میزد. به طرفش رفتم و دستمالم را روی چشمش فشردم. در همین لحظه دیدم که چشم مرد درآمده است. پلک چشمش آویزان بود و میلرزید و بالای پلک مثل برگ پاییزی سرخ رنگ بود.
با زحمت فراوانی او را به خانه جنگلبان بردیم. دردش زیاد بود. مرتب فریاد میکشید و هر که را دور و برش بود، میزد و میخواست فرار کند و ما مجبور بودیم او را محکم نگه داریم تا زمین نخورد. آخر سر عدهای از مهمانها که میخواستند به کمینگاه شکار بروند، صدای فریاد او را شنیدند. آنان به کمک ما آمدند و یک نفر جلوتر رفت تا دکتر بیاورد.
دکتر هم آمد. اما فایدهای نداشت. چشم مرد از حدقه درآمده بود. همان روز جنگلبان تفنگهای ساچمهایاش را بین مهمانها تقسیم کرد و آنان هم رفتند تا درنا را بکشند. اما تا شب حتی صدای یک تیر هم بلند نشد و وقتی برگشتند، معلوم شد که هیچکس درنا را ندیده است. جلوی لانه مرغها هم نبود.
صبح روز بعد دوباره راه افتادند. من هم میبایست با آنان میرفتم تا راه دریاچه را نشانشان دهم. تا ظهر گشتند، بعد استراحت کردند و دخترها برایشان غذا آوردند.
من گرسنهام نبود. به سوی دریاچه رفتم و استحکام یخ را امتحان کردم. ضخامتش در قسمتهای متفاوت فرق میکرد. گاهی وزن را تحمل میکرد و گاه میشکست. قسمتی بود که توانستم راحت سی متر رویش راه بروم. وقتی میترسیدم، میایستادم و بالای دریاچه را نگاه میکردم. جلوی من فضایی خالی به چشم میخورد که دو کلاغ آنجا نشسته و مراقب ماهیها بودند. در ساحل آن سوی رودخانه هم حتماً فضای خالی بزرگی بود. آدم صدای فریاد و جیغ و داد پرندههای آبی را میشنید. دورتر در پشت جنگل مرتفع هم صدای مسخره دارکوب سیاه شنیده میشد. باد از سوی جنگل میوزید و صدای دارکوب را چنان با خود میآورد که انگار بیخ گوشم بود.
مثل اینکه کلاغها چیزی پیدا کرده بودند. اما نه، ماهی نبود. هر چه بود باز هم توی آب بود. فکر کردم حتماً یک تودهی یخ شناور است. اول میخواستم نزدیک شوم و ببینم چیست؟ اما بعد باد اطرافم وزیدن گرفت و لاشهای را از پرهایش محکم با خود کشید. بعد فهمیدم آن موجود چه بود. اکنون این را هم میدانستم که افتادن او در آب تصادفی نبوده است. او دیروز مصمم و قاطع، از جلویم گذشته و به سوی دریاچه رفته بود. پیش خودم فکر کردم آیا باید جریان را به دیگران هم بگویم. نمیدانم چرا، اما دیگر حوصله موضوع را نداشتم. سنگی را بلند کردم و به سویش توی یخها پرت کردم. صدایی که برخاست چیزی را مانند فریاد کلاغها تداعی میکرد. آدم را یاد یخبندان میانداخت.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است