به گزارش خط سلامت ابتدا سعی کرد بی توجه باشد. دعواهای پدر و مادرش چیز تازه ای نبود. سال ها بود که تنش، مهمان دائمی آن خانه شده بود. اما این بار صداها فرق می کرد. بلندتر، خشمگین تر و ترسناک تر از همیشه.
دلش فرو ریخت.
بی اختیار از خانه بیرون دوید و خود را به خانه پدری رساند.
هنوز به در نرسیده بود که متوجه شیشه های خردشده روی زمین شد. پنجره شکسته بود. صدای شکستن ظروف از داخل خانه به گوش می رسید. انگار طوفانی در آن خانه به پا شده بود.
با عجله وارد حیاط شد.
پدرش، مردی ۷۱ ساله به نام نادر، با صورتی برافروخته و چشمانی سرخ از خشم روبرویش ظاهر شد.
سارا هنوز چیزی نگفته بود که پدرش فریاد زد:
«برو بیرون! این دعوا به تو ربطی ندارد! هیچ کس حق دخالت ندارد! از این زندگی لعنتی خسته شده ام...»
سارا تلاش کرد آرام اش کند.
ـ بابا، چی شده؟ مامان کجاست؟
اما مرد دیگر گوشش بدهکار نبود.
«گفتم برو! می خواهم برای همیشه به این زندگی پایان بدهم.»
جمله آخر مثل خنجری در قلب سارا نشست.
لحظه ای احساس کرد باید بماند. باید کاری کند. اما پدرش با خشونت او را از خانه بیرون راند و در را بست.
سارا چند قدم دور شده بود که اتفاقی افتاد که تا آخر عمر فراموشش نمیکرد.
ناگهان شعلهای نارنجی از پنجره خانه زبانه کشید.
بعد شعلهای دیگر.
و بعد همه چیز در آتش فرو رفت.
فریاد سارا سکوت کوچه را شکست.
همسایه ها از خانههایشان بیرون دویدند. همه وحشت زده بودند.
در خانه از بیرون قفل شده بود.
مردان همسایه با لگد و میله آهنی به جان در افتادند تا بالاخره آن را شکستند.
وقتی وارد خانه شدند، صحنهای دیدند که هرگز از ذهن شان پاک نشد.
در میان دود و شعله ها، زنی سالخورده روی زمین افتاده بود.
پروین، مادر خانواده.
شعله های آتش هنوز اطراف بدنش می رقصیدند.
چند متر آن طرف تر، شوهرش ایستاده بود؛ سوخته، اما نه آنقدر که نشان دهد در همان جهنمی گرفتار شده که همسرش شده بود.
چند دقیقه بعد صدای آژیر اورژانس در کوچه پیچید.
هر دو به بیمارستان منتقل شدند.
فرزندان یکی پس از دیگری خود را به بیمارستان رساندند.
هیچ کس حرفی نمیزد. همه فقط دعا می کردند.
گاهی سرنوشت زودتر تصمیمش را گرفته است. ساعاتی بعد پزشکان خبر را اعلام کردند. پروین دیگر زنده نبود. سوختگی گسترده تقریباً تمام بدنش را درگیر کرده بود. برای فرزندانش باورکردنی نبود.
زنی که نزدیک به نیم قرن ستون این خانه بود، حالا دیگر وجود نداشت.
اما مرگ او تازه آغاز یک پرونده پیچیده بود.
تحقیقات پلیس نشان داد این حادثه تنها یک آتش سوزی ساده نبوده است.
در بازجوییها، نادر روایت عجیبی ارائه کرد.
او از ۴۸ سال زندگی مشترک گفت.
از دلخوری هایی که به گفته خودش سال ها در دل انباشته شده بود.
از غذاهایی که دوست نداشت.
از خانه ای که به اعتقاد او هرگز مرتب نبود.
از رنجش ها و شکایت هایی که دهه ها روی هم تلنبار شده بودند.
او مدعی بود سال ها احساس کرده دیده نمی شود. شنیده نمی شود و نیازهایش نادیده گرفته شده است.
روز حادثه، این نارضایتی های کهنه دوباره شعله ور شده بودند. اما این بار نه در قالب کلمات. بلکه در قالب خشمی ویرانگر. خشمی که شیشه ها را شکست. ظروف را خرد کرد و در نهایت خانه را به آتش کشید. ابتدا اعتراف کرد که بنزین روی وسایل و همسرش ریخته است. اما بعدها روایتش را تغییر داد و مدعی شد آتش اتفاقی از بخاری شعلهور شده است.
با این حال شواهد چیز دیگری میگفتند.
در قفلشده خانه.
اظهارات همسایهها.
وجود ظرف بنزین.
و تفاوت فاحش میان میزان سوختگی زن و شوهر.
همه این ها باعث شد پرونده رنگ و بوی یک قتل عمد را به خود بگیرد. اما شاید تلخ ترین بخش ماجرا، واکنش فرزندان بود. خانواده ای که حالا باید میان عشق به پدر و سوگ مادر تصمیم میگرفت. برخی از فرزندان از پدر گذشت کردند. اما یکی از فرزندان خانواده تصمیم دیگری گرفت. او معتقد بود این حادثه تنها مربوط به یک روز یا یک مشاجره نبوده است.
به باور او، سال ها خشونت، تحقیر و خشم کنترلنشده در پشت این فاجعه پنهان بوده است.
سال هایی که کسی جدیشان نگرفت. سال هایی که هشدارهایشان شنیده نشد. و سرانجام در یک عصر معمولی، همه آن زخمهای کهنه در قالب شعلههایی سرکش فوران کردند. شعلههایی که نه فقط یک خانه، بلکه یک خانواده را برای همیشه سوزاندند.
گاهی بزرگترین تراژدیها در یک لحظه اتفاق نمیافتند؛ آنها حاصل سال ها خشم انباشته، رنج های ناگفته و زخم هایی هستند که هیچ گاه درمان نشده اند.
وقتی یک قتل در یک روز اتفاق نمیافتد؛ تحلیل روان شناختی یک تراژدی خانوادگی
در نگاه اول، این پرونده شبیه یک مشاجره خانوادگی است که ناگهان به فاجعه ختم شده است. اما از منظر روانشناسی، چنین حوادثی تقریباً هرگز در یک روز شکل نمی گیرند. آنچه ما در روز حادثه می بینیم، آخرین حلقه زنجیره ای است که گاهی دهه ها در حال شکل گیری بوده است.
خشم؛ احساسی که اغلب احساس دیگری را پنهان می کند
یکی از مهم ترین نکات این پرونده آن است که متهم تقریباً تمام روایت خود را بر محور «نارضایتی» بنا کرده است: غذای مورد علاقه ام را نمی پخت. خانه مرتب نبود. به من توجه نمی کرد. نیازهایم را نادیده می گرفت.
اما از دیدگاه روانشناسی هیجان، خشم معمولاً هیجان اولیه نیست؛ خشم اغلب روی احساسات عمیق تری قرار می گیرد:
-احساس بیارزشی
-احساس طردشدگی
-احساس نادیده گرفته شدن
-احساس تنهایی
-احساس شرمندگی
-احساس درماندگی بسیاری از افراد، بهویژه در نسل های قدیمی تر، یاد نگرفته اند که بگویند: احساس تنهایی می کنم. یا احساس می کنم دیگر برای تو مهم نیستم. در عوض این دردها به خشم تبدیل میشوند.در واقع، خشم برای بسیاری از انسان ها از غم قابل تحمل تر است.
زخم های دلبستگی در سالمندی
نکته قابل توجه این است که متهم پس از حدود پنج دهه زندگی مشترک هنوز از «توجه» و «رسیدگی» همسرش صحبت می کند. این موضوع نشان می دهد که مسئله اصلی احتمالاً غذا یا نظافت خانه نبوده است.بلکه نیاز به دیده شدن بوده است. در نظریه دلبستگی، انسان ها حتی در هفتادسالگی نیز نیاز دارند احساس کنند: دوستداشتنی هستند.مهم هستند دیده میشوند. برای کسی ارزش دارند. وقتی این نیازها به هر دلیل ارضا نمی شوند، برخی افراد دچار آنچه «گرسنگی عاطفی مزمن» نامیده می شود، می شوند. در این وضعیت فرد ممکن است کوچک ترین رفتار شریک زندگی را به عنوان نشانه بی توجهی تفسیر کند.
احساس مالکیت؛ یکی از تاریک ترین ابعاد روابط
در برخی قتل های زناشویی، قاتل شریک زندگی را نه به عنوان یک انسان مستقل، بلکه به عنوان بخشی از دارایی روانی خود می بیند. در چنین مواردی ذهن فرد بصورت ناخودآگاه این پیام را تولید میکند:
- اگر این زندگی مطابق خواسته من نباشد، هیچکس حق ادامه آن را ندارد.
به همین دلیل در بسیاری از قتل های خانوادگی، هدف صرفاً آسیب رساندن نیست؛ هدف نابود کردن کل سیستم رابطه است.
جمله منسوب به متهم که گفته بود: میخواستم این زندگی را به آتش بکشم از نظر روانشناختی بسیار معنادار است. او فقط درباره یک خانه صحبت نمیکند. او درباره یک تاریخ مشترک، یک ازدواج، یک خانواده و حتی هویت خود سخن میگوید.
فروپاشی کنترل تکانه
یکی از پرسشهای مهم این است: چگونه انسانی که دهه ها زندگی عادی داشته، به چنین خشونتی می رسد؟ پاسخ معمولاً در مفهوم «فروپاشی تدریجی کنترل هیجانی» نهفته است.
افرادی که سال ها خشم را بیان نمی کنند، تعارض ها را حل نمی کنند، احساسات خود را نمی شناسند، ممکن است به مرور وارد چرخه ای شوند که در آن هر ناکامی جدید به تمام ناکامی های قبلی متصل می شود. در این حالت مشاجره روز حادثه فقط درباره آن روز نیست. تمام رنج های ۱۰، ۲۰ یا حتی ۴۰ سال گذشته ناگهان فعال می شوند. به همین دلیل شدت واکنش با محرک فعلی تناسبی ندارد.
بازنویسی خاطرات پس از جنایت
نکته روانشناختی جالب دیگر، تغییر روایت متهم است. ابتدا اعتراف میکند. سپس داستان را تغییر می دهد. این پدیده در روانشناسی جنایی بسیار شناخته شده است. مغز انسان پس از ارتکاب اعمالی که با تصویر ذهنی او از خودش ناسازگارند، تلاش می کند نوعی بازسازی شناختی انجام دهد.
به بیان سادهتر فرد نمی تواند بپذیرد که «من قاتلم».بنابراین روایت جدیدی می سازد که در آن مسئولیت کمتری دارد. این الزاماً به معنای دروغگویی آگاهانه نیست.گاهی نوعی دفاع روانی برای محافظت از خود در برابر احساس گناه است.
چرا فرزندان واکنشهای متفاوتی نشان دادند؟
یکی از پیچیده ترین بخش های این پرونده، اختلاف نظر فرزندان است. از منظر روانشناسی خانواده این موضوع عجیب نیست. هیچ دو فرزندی در یک خانواده، پدر و مادر یکسانی را تجربه نمی کنند.
هر فرزند زمان متفاوتی از زندگی والدین را دیده، نقش متفاوتی در خانواده داشته و خاطرات متفاوتی را با خود حمل می کند. به همین دلیل ممکن است یک فرزند هنوز پدر را قربانی خشم لحظه ای بداند و دیگری سال ها خشونت و سلطه گری را به خاطر داشته باشد.
جمعبندی
از منظر روانشناسی، این پرونده بیش از آنکه درباره آتش باشد، درباره هیجان های سرکوب شده است. درباره خشم هایی که هیچ گاه بیان نشدند.
درباره نیازهایی که هیچ گاه به زبان نیامدند. درباره زخم های دلبستگی که درمان نشدند و درباره این حقیقت تلخ که انسان ها معمولاً به خاطر چیزی که همان روز اتفاق افتاده دست به خشونت نمی زنند؛ بلکه به خاطر انباشت سال ها رنج، ناکامی، احساس طردشدگی و خشم حل نشده واکنش نشان می دهند.
در بسیاری از تراژدیهای خانوادگی، شعلهها در روز حادثه دیده میشوند؛ اما آتش واقعی سالها قبل در لایههای پنهان رابطه روشن شده است.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است