در یک روز تابستانی زیبا، ایزیدور به سفر می رود، اما به جای رسیدن به مقصد، با یک حادثه ناگوار به لژیون خارجی می پیوندد. سال ها در این لژیون زندگی می کند و دوری از خانواده و وطن را فراموش می کند. بعد از گذشت سال ها، او به خانه اش باز میگردد، اما همه چیز تغییر کرده است. همسرش در انتظارش نبوده و زندگی جدیدی را آغاز کرده است.
به گزارش خط سلامت ایزیدور با چالش های جدیدی رو به رو می شود و این داستان نشان دهنده پیچیدگی های زندگی، عشق و مسئولیت پذیری است.
ایزیدور، داروفروش، آدم پرمعلوماتی بود، درآمدش هم بد نبود. پدر چند بچه کوچک بود و مرد کاملی بود، پرواضح است که شوهری وفادار نیز شمرده میشد.
تنها عیب او این بود که به شدت بدش میآمد، از او بپرسند کجا بوده است. در چنین مواردی بسیار ناراحت میشد، اما ناراحتی خود را هرگز آشکار نمیکرد و مستقیماً از آن صحبتی به میان نمیآورد. از آنجایی که چنین عیبی چندان هم مهم نیست، میشد گفت که او آدمی خوشبخت بود.
یک روز تابستانی زیبا، ایزیدور و همسرش تصمیم گرفتند، آن چنان که آن روزها مد شده بود، به «مالورکا» سفر کنند.
میشد پیشبینی کرد که از آنان در باب این سفر پرسشهای فراوانی بشود. پرسشهایی که او را دچار خشمی بروزناپذیر میساخت. برای همین، مقدمات سفر خیلی آرام و بی سر و صدا فراهم شد. آشکار بود که ایزیدور از فرارسیدن ایام تعطیلات خود شادمان بود. همسر زیبایش، «آویگنون» نیز به شور و شعف آمده بود. این را هم بگویم همسر ایزیدور همه جا زنی دوست داشتنی شناخته می شد. او و ایزیدور 9 سال پیش، هنگامی که او به شهر «مارزایله» سفر کرده بود، با هم ازدواج کرده بودند.
روز سفر فرا رسید. دریا زیر انوار آفتاب میدرخشید. ایزیدور همسرش را روی عرشه کشتی گذاشت و خود در آخرین لحظه به دنبال خرید روزنامه رفت. ماجرایی که پس از این رخ داد، شاید به علت لجاجت و اعتراض ایزیدور به کنجکاوی زنش بود که مدام می پرسید: کجا رفته بودی؟
خدا می داند؛ ما که چیزی سر در نیاوردیم. به هر حال ایزیدور خیلی ساده، همانطور که عادت مردهاست، کمی ول گشت و باز، همانطور که گفتم، از روی لجاجت، خود را غرق خواندن یک روزنامه فرانسوی کرد، غافل از آنکه در این مدت همسرش و کشتی به سوی مالورکای زیبا حرکت کردهاند. او ناگهان از سوت کشتی به خود آمد و وقتی سرش را از روی روزنامه بلند کرد، جلو روی خود، به جای همسرش کشتی کثیفی را دید که پر بود از مردهایی با اونیفورمهای زرد رنگ. ایزیدور کنار کشتی رفت. همان موقع لنگر انداخته شد و او به کشتی دیگری که از موجشکن دور میشد، خیره شد.
آیا تأثیر گرمای نفرین شده بود یا ضربه مشت یک گروهبان فرانسوی که او را بیهوش ساخت؟ این را دیگر من نمیتوانم بگویم، تنها میتوانم با اطمینان و یقین بگویم که ایزیدور وقتی به هوش آمد، خود را در میان لژیونی خارجی یافت و آنگاه سال ها زندگی بسیار سخت را در این لژیون سپری کرد و عجیب آنکه اصلاً به فکر گریختن هم نبود. ابتدا در یک قلعه زرد رنگ در بیابانی برهوت جا گرفته بود و دلش را خوش کرده بود به حدس زدن زمان غروب آفتاب و تماشای آن. بدیهی بود که گهگاه، وقتی خسته نبود، به همسرش فکر بکند و یا چیزی برای او بنویسد، گرچه حق ارسال نامه نداشت.
فرانسه هنوز علیه از دست دادن مستعمرات خود میجنگید و برای همین ایزیدور نیز چنان در جاهای گوناگون دنیا سرگردان شد که حتی به خواب هم نمیدید.
او داروخانه خود را همانطور که دیگران گذشته گناهآلودشان را از یاد میبرند، از یاد برد. با گذشت زمان ایزیدور حتی درد دوری از وطن را نیز فراموش کرد؛ اما سرانجام شکایت های کتبی او مثمر ثمر افتاد و به وطن بازگشت.
او حالا پس از گذشت سال ها در یک صبح زیبا با ریشی انبوه و پیکری نحیف، در حالی که کلاه آفتابی خود را زیر بغل زده بود، با آن راه رفتن همیشگی اش از در گذشت و وارد باغ خانهاش شد.
آن روز یکشنبه و روز تولد همسرش بود. همانطور که قبلاً برایتان تعریف کردم، او همسرش را دوست داشت، اگرچه از سال ها پیش تاکنون حتی یک کارت پستال هم برایش نفرستاده بود.
ایزیدور نفس عمیقی کشید. خانه اش، بی آنکه تغییری کرده باشد، جلوی چشمانش بود. هنوز کنار در ایستاده بود. داخل باغ پنج کودک خود را دید. ظهور ناگهانی آنان وی را به شگفتی انداخت، آنان بیشباهت به او نبودند، اما پس از گذشت هفت سال بزرگ تر به نظر می رسیدند.
ایزیدور، آنگونه که درخور مردی حاضر در شدیدترین نبردهاست، به سوی آنان رفت. در تمام مدت غربت همواره امیدوار بود همسر عزیزش، که در دوردست ها در خانه منتظر او نشسته، به هنگام بازگشت از او نپرسد که کجا بوده است. بی قیدانه از چمن ها عبور کرد و درست مثل گذشته ها که از داروخانه اش بازمیگشت، به نزد آنان رفت؛ اما او در گذشته هیچ وقت از افریقا یا هندوچین بازنگشته بود.
همسرش بهت زده زیر چتر آفتابی نویی نشسته بود و لباس راحتی گرانقیمتی برتن داشت که ایزیدور هرگز آن را ندیده بود. در همان لحظه دخترک خدمتکاری، که چهرهاش برای ایزیدور جدید بود و گمان میکرد یکی از آشنایان جدید خانم است، برایش فنجانی خالی آورد.
ایزیدور در همان حال که آستین پیراهن کهنه اش را پایین می زد، گفت: «هوای اینجا چهقدر خنک است.» بچهها خوشحال بودند که می توانند با کلاه آفتابی پدرشان بازی کنند، البته تعیین اینکه کدام یک با این کلاه بازی کنند، بیداد و فریاد ممکن نبود.
دخترک خدمتکار بیدرنگ قهوه تازه آورد.
صبح روز یکشنبه بود. صدای ناقوس کلیساها به گوش می رسید و ایزیدور در خانهاش بود و روز تولد زنش را جشن گرفته بودند و بچهها آواز تولد می خواندند. او بیش از این دیگر چه می خواست؟ ایزیدور بدون این که ملاحظه دخترک خدمتکار را، که داشت قاشق و چنگال ها را روی میز می چید، بکند، زنش را بغل کرد.
زنش که توان هیچ حرکتی را نداشت، گفت: ایزیدور!
میهمان ریشو برای خودش قهوه ریخت، قبلاً هم عادتش همین بود. او در حالی که فنجان خود را پر میکرد، با ملایمت پرسید: چیه؟
زنش در حالی که کم مانده بود گریه کند، گفت: ایزیدور! مرد دوباره او را بغل کرد.
زنش پرسید: ایزیدور! آخر این همه مدت کجا بودی؟
مرد مانند آدم های گیج نگاهی طولانی به او انداخت و فنجانش را روی میز گذاشت. او هنوز به اخلاق زنش عادت نکرده بود. ایزیدور دست هایش را توی جیب شلوارش فرو برد و به دسته گل سرخ خیره شد.
زن پرسید: توی این همه مدت یک نامه هم نفرستادی؟
مرد بدون هیچ حرفی کلاهش را از دست بچه های وروجک گرفت و با طمأنینه خاصی آن را به سر گذاشت؛ عملی که بی شک باید تأثیری نازدودنی بر کودکان گذاشته باشد. پدرشان با آن کلاه آفتابی و تپانچه ای، که به کمر بسته بود، به نوعی، کهنه و قدیمی به نظر میرسید.
وقتی همسرش گفت: «ایزیدور تو حق نداری چنین کاری بکنی» او تپانچه اش را (گمان میکنم با همان طمأنینه خاص) از غلاف درآورد و سه تیر به کیک مربایی، که با شکر و خامه آراسته شده بود، شلیک کرد. می شود تصور کرد که چه کثافت کاری ای به راه افتاد. زنش فریاد زد: «پس اینطور، ایزیدور!»
سرتاسر لباس راحتی اش به لکه های خامه آلوده شده بود و بی شک اگر آن بچه های معصوم به عنوان شاهد آنجا حضور نداشتند، او تمامی آن دیدار کوتاه را که ده دقیقه هم نمی شد، توهم و خیالپردازی تصور می کرد.
یکی از پنج کودکی که گرد او حلقه زده بودند، شبیه به «نیوبه» بود و با نگاهی مانند نگاه ایزیدور مادرش را نگریست. ایزیدور با قدمهایی آرام در حالی که آن کلاه عجیب را به سر داشت و تپانچه به کمر بسته بود، از در باغ خارج شد.
پس از این شوک، زن بیچاره نتوانست به باقیمانده کیک نگاه کند بی آنکه به یاد ایزیدور، وضعیت ترحم انگیزی که برای او پیش آمده بود و (بین خودمان بماند) پیشنهادهای فراوانی که برای ازدواج مجدد به او شده بود، بیفتد. اما این زن شجاع، زنی امیدوار بود.
مسؤولیت او روشن بود. او امیدوار بود که ایزیدور پشیمان شود. او کودکان خود را، که از ایزیدور بودند، دوست داشت و به وکلای جوان گوشزد می کرد که هرگز یک طرفه و بدون دیدار همسرش حاضر به طلاق گرفتن و ازدواج مجدد نخواهد شد.
یک سال گذشت. او دیگر مانند «پنه لوپ» شده بود.
در واقع، دقیقاً دوباره روز تولد او بود که ایزیدور بازگشت و پس از آن که بنا به عادت خود سلام داد، آستین هایش را پایین زد و دوباره اجازه داد بچهها با کلاه آفتابی او بازی کنند. این بار نیز لذت پدر بودن سه دقیقه بیشتر به درازا نکشید. همسرش پرسید: «ایزیدور تا حالا کجا بودی؟»
ایزیدور فقط برخاست؛ نه گلوله ای شلیک کرد و نه شکر خدا کلاه را از دست بچههای معصوم بیرون کشید. نه، او چنین نکرد، بلکه فقط آستین های خود را دوباره بالا زد و از در باغ خارج شد و دیگر هرگز بازنگشت.
زن بیچاره نتوانست بدون گریه و زاری حکم طلاق را امضا کند؛ اما این کار باید صورت می گرفت چرا که ایزیدور تا پایان مهلت قانونی خبری از خود نداد.
داروخانه اش به فروش رفت. شوهر دوم آویگنون تا پایان مهلت قانونی طلاق سرپرستی او و بچه هایش را به عهده گرفت و پس از ازدواج با رأی دادگاه، زمام امور را به دست گرفت؛ چیزی که البته بیشک برای رشد و تربیت کودکان بسیار ضروری بود.
هیچ پاسخی به این پرسش که پدر باقی عمر خاکی اش را کجا سپری می کند، داده نشد. حتی یک کارت پستال هم از او نرسید. مادر نیز نمی خواست بچهها در این مورد پرسشی بکنند؛ آخر خود پدر هم هرگز اجازه نداده بود مادرشان در این مورد چیزی بپرسد.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است