مرد سیگار فروش با چشمان درخشان و امیدواری که در دل دارد، در حال آماده کردن یک هدیه خاص برای دخترش یلداست. اما وقتی برف شروع به باریدن می کند و صدای خنده و شادی از خانه ای نزدیک به گوش می رسد، او احساس تنهایی و غم را بیشتر از پیش حس می کند.
به گزارش خط سلامت در این داستان، تقابل بین شادی و اندوه، امید و ناامیدی، به خوبی نمایان می شود و نشان می دهد که چطور یک حادثه ساده می تواند به یک نقطه عطف در زندگی تبدیل شود.
سگ ولگرد امشب دیر کرده بود.مردسیگارفروش با اینکه گرسنه بود تکه نان خشکیدهای که از دیشب باقی مانده بود را نخورد و برای سگ ولگردی گذاشت که هر شب به او سر میزد.
زمستان بود-هم زمستان بود و هم شب-تاریک و سرد.هوا بوی مرگ میداد-مثل تمام نصفه شب ها.خیابان و میدان خالیتر از خلوت بود.مثل قبرستانی در پرت ترین جای یک دهکده.ناگهان مثل جیغ جغدی که سنگینی سکوت قبرستان بال هایش را خسته کرده سکوت فضا پرپر شد.اتومبیلی با فریادی از پیچ میدان گذشت و جلوی مردسیگارفروش ایستاد.راننده با چهره ای عبوس و خشک پاکتی سیگار خرید و دوباره راه افتاد و دور شد.
مردسیگارفروش چاق و کوتاه بود.سبیل پرپشت و ته ریشش با ابروان کلفتش تناسب داشت-مخصوصا که سیه چهره هم بود.ولی چیزی که در او خیلی جالب بود-وجود دو نقطه نورانی در میان همه این سیاهی ها بود.یک جفت چشم مشکی اما براق.انگار یک جفت شمع در ته چشمانش سوسو می زدند.شمع هایی که در مقابل هیچ سختی و طوفانی روشنایی خود را از دست نداده بودند و همچنان می درخشیدند.
چکمه های مشکی کهنه ای به پا داشت-ساق پاهایش را تا روی زانو پلاستیک کشیده بود و با طناب نازکی بسته بود.یک اور آمریکایی سبز به تن داشت و شال خاکستری توی ذوق زنی هم دور گردنش پیچیده بود و کلاه اور را هم روی سرش گذاشته بود و زیر آن هم یک کلاه تنگ کاموایی که به نظر بچهگانه می آمد پوشیده بود-شاید کلاه پسرش بود که صبح ها با آن به مدرسه می رفت و شب ها پدرش با آن به مدرسه زندگی می رفت-مدرسه ای که همیشه در امتحاناتش رد می شد.خب شاید تقصیر او هم نبود.
کنار بساط کوچک سیگارهایش که از یک صندوق چوبی تجاوز نمی کرد یک حلبی پر از چوب و آتش بود.ولی با این حال هر شب می لرزید.بعضی شب ها واقعا سرد بود.به سردی خاک یک گورستان در دل یک کوهستان.
به عنوان تابلوی سر در مغازه اش دور تیر چراغ برق لامپ شکسته نزدیک بساطش جلد پاکت های بزرگ سیگار را پیچیده بود و با طناب بسته بود.
دوباره یاد سگ ولگرد افتاد.علاقه عجیبی به این سگ داشت.خیلی خوب درکش می کرد و باهاش احساس همدردی می کرد.دلش می خواست اون سگ الان کنارش بود و هیچ کدام دیگر تنها و غریب نبودند و سفت بغلش می کرد.
میان انسان ها کسی که با او همدلی کند نبود.همیشه با خودش می گفت چرا باید این جوری باشد.ولی بعد باز با غیض با خودش می گفت:"اصلا آدم ها لیاقت همدردی با منو ندارن-این سگ شرف داره به همشون.چون مثل خودمه.حتما همون جوری که من اونو می فهمم اون هم منو درک می کنه."
سر و صدایی که از پنجره بالای سرش می آمد رشته افکارش را پاره کرد.کمی از نصفه شب گذشته بود ولی آن ها هنوز بیدار بودند.چقدر می خندیدند-گاهی صدای تولدت مبارک که همه با هم می خواندند می آمد و گاهی صدای موزیک شادو لحظهای بعد شلیک خنده. راستی چرا اینقدر می خندیدند و چرا این گونه می خندیدند-خنده هایی که در نظر او خشک و زننده بودند و مو را به تنش سیخ می کردند.
نوری که از پنجره خانه به بیرون می آمد-یک دستی شب را به هم زده بود.خانه دو نبش و در ورودیش توی کوچه بود و همین طور اتومبیل های شیک شیک بودند که یکی یکی می آمدند و می رفتند توی کوچه پارک می کردند.تیپ و قیافه های میهمان ها طوری بود که مرد آن قدر آنها را نسبت به خودش غریبه حس می کرد که فکر می کرد-او و آنها از دو سیاره مختلفند.دو سیاره که حتما خیلی هم از هم دورند و سیاره او بایدخیلی کوچک و سیاه و سرد باشد.
صداهایی که از پنجره می آمد کم شده بود.یعنی صداها می آمد ولی هیاهو کم شده بود.صدایی می گفت:"حمید جون اون مرغو بده."-یکیدیگه:"واا.ملوک خانم چرا اندازه یه گنجیشک چلو کشیدی.و..."یکدفعه صدای شکستن بشقابی برخاست و با غوروغار شکم مرد قاطی شد.
کنار آتش نشست و کمی دست هایش را گرم کرد.نوک انگشتان پایش بدجوری یخ کرده بود-یاد دخترکش یلدا افتاد که با آن پاهای کوچک و قشنگش هر روز به دبستان می رفت و کفش های پاره اش همیشه آزارش می داد-ولی از فردا دیگر پاهایش یخ نخواهد زد-چون امشب به خاطر تولدش همان چکمه هایی که داخل شان پشم داشت و مدتها بود قول شان را به یلدا داده بود-برایش خریده بود و آن ها را با خودش به خانه خواهد برد.
سایهای با نوری که از پنجره بالای سرش میآمد در آمیخت و صدایی که می گفت:"بچهها داره برف میاد-حالا خیابون حال میده واسه آرتیست بازی-مامان سوییچ رو بده با بچهها یه دوری بزنیم."
مرد تازه متوجه شد.داشت برف می بارید-روی زمین و روی شانههای مرد.انگار آسمان داشت غم هایش را به زمین تحمیل می کرد.انگار باری را که تحمل کشیدنش را نداشت از روی شانه هایش بر می داشت و روی شانه های زمین و مرد می گذاشت.
اتومبیلی از توی کوچه بیرون آمد.ماشین چنان تلوتلو می خورد و دامب و دومب می کرد که انگار به جای بنزین توی باکش چیز دیگری ریختند.ماشین جلوی مردسیگارفروش ترمز سختی کرد.به تعدادشان سیگار خریدند.نفر کنار راننده گفت"کبریتت هم بده نفری که زودتر از همه سیگارش را روشن کرده بود تازه داشت دود اولین پکش را نشخوار می کرد که راننده با آن گردنبند مسخره عجیب و غریبش لگدی به پشت پدال کوبید و با فریادی شبیه صدای یابو اتومبیل به راه افتاد.
مردسیگارفروش چکمه ها را برداشت-روی سینه اش فشرد و لبخندی بر لب.چشم هایش بیشتر درخشیدند-انگار شمع های ته چشمانش هم خندیدند.خیلی از خودش احساس رضایت کرد.سعی کرد خوشحالی یلدا را بعد از دیدن چکمه ها پیش خودش تجسم کند.با این خیال لبخندش گل و گشادتر شد و دهانش نیمه باز شد.یک دفعه جا خورد-دهانش مثل دهان مرده نیمه باز ماند-آن طرف خیابان سگی کثیف و خسته ایستاده بود و با نگاهی آواره او را نگاه میکرد.خودش بود.اسمش را گذاشته بود سگ ولگرد.مرد از جا جست و همینطور که چکمه ها توی دستش بود به طرف سگ ولگرد رفت.
صدای دامب و دومب یک ماشین مست می آمد.مرد وسط خیابان رسیده بود که ماشین با صدای ترمزی که شبیه یک خنده خشک و زننده که مو را به تن آدم سیخ می کرد با مرد تصادف کرد.مرد به سختی به هوا پرتاب شد و چکمه ها از دستش بیرون پرید.انگار چکمه ها تمام امیدها و آرزوهایش بودند که به یکباره از آغوشش بیرون می آمدند.همراه افتادن او روی زمین چکمه ها هم روی زمین افتادند.مردسگ را فراموش کرده بود-حتی خودش را.و فقط چشم به چکمه ها دوخته بود.چکمه ها غلطی زدند و توی جوی کنار خیابان افتادند.هنوز زنده بود-هنوز چیزی در ته چشمانش می درخشید.هر چند کم نور-آری شمعی که داشت سوسو...!
ناگهان شلیک خنده ای از پنجره بلند شد و صدایی که می گفت:"بیا شمعها رو فوتکن تا صدسال زنده باشی. بیا شمع ها رو فوت کن تا صد سال زنده باشی."(و صدای کف زدن میهمان ها).
و دیگر در ته چشمان مردسیگارفروش هیچ شمعی نمیدرخشید.
برای ورود به صفحه اینستاگرام کلیک کنید.تمام مطالب سایت اختصاصی و توسط تحریریه خط سلامت تولید شده است، استفاده با ذکر منبع و لینک دهی بلامانع است